تبليغاتX
نفس من

نفس من

زندگی

قرار بر اومدن عمه شد. قرار شد بیاد و با داییی آقایی حرف بزنه.

بالاخره روز یکشنبه 22/10/1387 این اتفاق افتاد.

الان همه منتظر جواب منن.

با اینکه حدودا" 3 ماه که با هم حرف می زنیم ولی هنوز حس می کنم که خیلی کم همدیگه رو شناختیم.

یه حس عجیبی دارم. نمیدونم ترسه یا دلشوره یا ...

خدایا بازم خودت کمکم کن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 9:6  توسط  الهه 

 الان که دارم مینویسم آقاییم توراهه، داره میره خونه شون.

 آخه تا فردا بیشتر مرخصی نداره. خدا به همرات زندگی من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 15:0  توسط  الهه 

دیشب بعد از کار، رفتم خونه. سریع آمده شدم ، زنگ زدم آژانس که زودتر بیام پیشت ولی آژانسه ماشینو اشتباهی به اشتراک دیگه ای فرستاده بود . اینم از شانس ما.

و اما بعد.....

بعد از کلی معطلی اومدم پیشت.

خلاصه دست توی دست ، رفتیم بیرون. بیشتر بازارها و پاساژها رو گشتیم.  بعدشم رفتیم پیتزا دلفین و اولین پیتزای مشترکمونو  خوردیم. چقدر چسبید.

توی این بیرون رفتنا، گرچه کم بود اما خیلی بهتر همدیگرو شناختیم. هنوز خیلی چیزا مونده که در مورد هم نمیدونیم! مگه نه ؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 14:48  توسط  الهه 

بالاخره آقایی  روز آخر پاییز اومد پیشم.

آقایی تو عمر منی.

امروز صبح که رسیدی ، وقتی در حیاط باز شد و دیدمت اینقدر هول شده بودم که نزدیک بود برم تو و درو ببندم. ولی وقتی اومدی توی خونه ، کم کم حالم اومد سرجاش. اما بیشتر از 15 دقیقه نتونستم ببینمت . چون میخواستم برم شرکت.  تازه 15 دقیقه هم نشد، آخه داشتی نماز می خوندی.

اینقدر حرص خوردم که چرا توی مهمترین روز زندگیم ، باید برم سر کار.

ولی طاقت نیاوردم. ساعت 9 بود که مرخصی گرفتم که بیام پیشت. تو راه وقتی بهت گفتم که دارم میام ، بهم گفتی " نننننننننننننه " . آخه تو هم مثل من از اولین لحظه ی با هم بودنمون واهمه داشتی .

الهی دورت بگردم . وقتی رسیدم پشت در خودت درو واسم باز کردی. سلام کردم توجوابمو دادی و دستتو دراز کردی به طرفم ، اصلا" انتظارشو نداشتم. آخه صبح هم که اومدی دستو گذاشتی روی سینتو بهم سلام کردی.

اصلا" حال خودمو نمی فهمیدم. ولی سعی کردم خودمو راحت و صمیمی نشون بدم.خدا رو شکر زیاد هول نکردم.

بالاخره تو بعد از پشت سر گذاشتن ماجراهایی (لباس ...اتاق... چوب لباسی... در بسته) آماده شدی و رفتیم بیرون. چند قدم بیشتر نرفته بودیم که منو عزیز صدا کردی. البته پشت تلفن زیاد اینجوری صدام کرده بودی ولی اینبار یه چیز دیگه بود. بعد از تقریبا" 1 ساعت وقتی گفتی دستتو بده، نفهمیدم چی شد که یدفعه دستمو بهت دادم. وای نزدیک بود قلبم از حلقم بیاد بیرون. ولی بعدش دیگه دلم نمی خواست دستتو ول کنم. آقایی چقدر شروع رابطمون قشنگ و شیرین بود . فکرشو نمی کردم اینقدر با هم راحت باشیم. ولی خدا رو شکر که اولین دیدارمون ، روزی بیادموندنی شد. انشاالله که این شروع شیرین ، زندگی شیرینی هم بدنبال داشته باشه. انشا الله

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 6:58  توسط  الهه 

اگر خدا بخواد ، هفته ی دیگه همین موقع، آقایی میاد خونمون.

خدایا هرچی خودت صلاح بدونی به همون راضیم.

مطمئنم لحظه دیدارمون قشنگ و به یاد موندنی میشه. ایشاا...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 15:56  توسط  الهه 

 منو پسر عمه ، روز بروز داریم بهم نزدیکتر میشیم ، قراره چند وقت دیگه بیاد خونمون... 

الهی بمیرم واسش ، اینقدر فکر کرد تا بالاخره یه بهونه واسه اومدن به خونمون پیدا کرد.

نمیدونم وقتی اومد چه جوری باهاش روبرو بشم ، اونم میگه که نمیدونه چه جوری باهام حرف بزنه!!!

اینم وضعیت ما دو تا ...

دلمون واسه هم پر میکشه ولی از لحظه دیدار میترسیم.

خدایا خودت کمکمون کن.

امیدوارم که هر چی به صلاحه همون بشه. خیلی فکرای قشنگ واسه آینده دارم، آینده ای که قراره با هم بسازیمش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 0:29  توسط  الهه 

                                   

آقا گلم تولدت مبارک .

چقدر خوب میشد ، اگه توی این روز قشنگ پیش هم بودیم...

ایشاا... همیشه شاد و سلامت، دلت با یاد خدا آروم و قلبت پر از مهر خانومی(من) باشه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 0:0  توسط  الهه 

خدایا شکرت.

دارم کم کم میشناسمش.

خیلی خوشحالم که خدا همچین کسی رو سر راهم قرار داده.

 آخه خدا رو شکر آقاییم خیلی باخداست و این بهترین هدیه ای که خدا بهم داده .

امیدوارم منم لیاقت اونو داشته باشم و کاری نکنم که ناراحتش کنم . آخه یه روز ازش پرسیدم که ، من چی کار کنم تو از دستم عصبانی می شی؟ اونم در جوابم گفت که اگه روزی خانمم کاری کنه که خدایی نباشه یعنی اون کار رضای خدا رو نداشته باشه، از دستش ناراحت می شم. خدایا کمکم کن که اول از همه تو ازم خوشنود باشی بعدشم آقا گلم. راستی من هنوز آقاییمو ندیدم. کاش هرچه زودتر بیاد پیشم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 17:48  توسط  الهه 

خدایا  بزرگیتو شکر .

دیشب (پنج شنبه 16/08/1387 ساعت 7:30 ) واسه اولین بار خیلی صمیمی با هم حرف زدیم. نمیدونی چه حالی داشتم.

 دست و پام میلرزید ولی تنم داغ شده بود.

اولین جمله ای که بهم گفتی یه لحظه فکر کردم که اینم یک خیاله ، ولی نه ، واقعیت بود. بهم گفتی

 (به به سلام خانومی خودم)  

  

پسر عمه نمیدونستم چی بهت بگم... ولی خدا کمکم کرد ، که بتونم باهات راحت و صمیمی حرف بزنم.

دلم میخواست منم بهت بگم ; ( آقایی ) ولی نشد. 34:33 ثانیه باهم حرف زدیم ولی بازم دلم میخواست بیشتر باهات حرف بزنم، دلم نمیومد گوشی رو قطع کنم. تا وقت خواب صدات تو گوشم پیچیده بود. دیشب هم مثل بقیه ی شبام با خیال تو خوابیدم. آقایی تو ماله خودمی، دوست دارم. 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 14:29  توسط  الهه 

 

به نام او که تنها دوست منه ، به وجود خودش قسم که هیچ وقت تنهام نگذاشته. خدایا خیلی دوست دارم. بازم مثل همیشه خودت کمکم کن.

 

امشب دلم بدجور گرفته ، بغض سنگینی توی گلومه ، دارم خفه می شم.

کسی که فکر می کردم میتونیم با هم مثل دو تا دوست و دو تا همراه تا آخر عمرکنار هم باشیم، امروز با حرفاش داغونم کرد. جوره عجیبی باهام حرف زد . تو حرفاش اصلا" از اون احترامی که انتظارشو داشتم، خبری نبود. همه چیزو میتونم تحمل کنم بجز بی احترامی. هنوز باورم نمی شه. امیدوارم که اگه قراره ماله من بشه، این اولین و آخرین بی احترامی باشه.

اینم حرفیه که حافظ بهم زد:

« همه کس از اسرار عشق آگاه نیست و عشق نیز دشواریهای فراوانی دارد ، اما لطافتهای زیادی در آن نهفته است. به عشقی که دل بسته ای صبر پیشه کن که وصل میسر خواهد شد. «

  

چند روز بعد.....

میدونستم که اون حرفهای خودش نیست ، بلاخره اعتراف کرد که چرا اون حرفها رو بهم زده . حالا می فهمم که چرا همه جور بهونه می آورد که من دیگه بهش فکر نکنم. آخه یکی نیست بهش بگه چرا بجای من تصمیم میگیری، دلم می خواد منو بیشتر از هر چیز دوست خودش بدونه، خدا کنه که اینجوری بشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 21:11  توسط  الهه 

یکی بود ، یکی نبود.

در زمانهای نچندان دور ، پسر عمه ای بود که یه دختر دایی ای داشت.

این 2 تا از کوچیکی آنچنان که باید، با هم راحت نبودن و جزء یه سلام و خداحافظی حرفی واسه هم نداشتن.

روزگار سپری شد و این 2 تا بزرگ شدن ، هر دوتاشون خیلی دلشون می خواست که با هم راحت باشن، حرف بزنن، شوخی کنن و رفتارشون با هم صمیمی باشه، درست مثل یه دختر دایی و پسر عمه. ولی نشد...

تا اینکه یه شب توی ماه رمضان ، دختر دایی که خیلی دلش گرفته بود، به خدای خودش گفت :

((خدایا توی این شب عزیز، فقط یه آرامش ازت میخوام، یه دوست و همراه خوب که باهاش این آرامشو حس کنم.))

خدا هم که هیچ وقت اونو تنها نذاشته بود و همیشه کمکش کرده بود، اینبار هم حرف  دختر دایی رو شنید و ...

دقیقا" همون شب ، پسر عمه به دختر دایی sms داد. چیز واقعا" عجیبی بود. پسر عمه و این کارا.........

خلاصه کم کم این 2تا شیفته ی همدیگه شدند.

 

و اما بعد......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 17:55  توسط  الهه 

 

                              

       

  •  کاش الان من یه همچین جایی بودم .آخه خیلی دلم از این زمونه

     گرفته .

   دلم می خواد بیشینمو یه دله سیر گریه کنم.   خدا کمکم کن . خدایا تو که

 میدونی من کیه ام ؟ پس نزار از خودم دور بشم.

خدایا خیلی دوست دارم.                 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:4  توسط  الهه 

 

خدایا شکرت.

خدایا خییییییلی دوست دارم، تو هیچ وقت تنهام نذاشتی، همیشه کمکم کردی ، همیشه

بهترینها رو نصیبم کردی. خدایا ازت ممنونم.

وقتایی که اشتباه می کنم ، بهم یادآوری می کنی ،هیچ وقت منو به حال خودم رها نکردی .

 میدونم که بنده ی خوبی واست نیستم ولی تو بهترین بهترینهایی .

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 6:49  توسط  الهه 

My Wish

چقدر خوبه ميشه اگر ;

روزي برسه كه ما به عقيده ها و گفتارهاي هم گوش كنيم ،

و احترام بگذاريم ؛ حتي اگر مخالف نظر و عقيده ي همديگر باشيم .

                                

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 5:0  توسط  الهه 

اي خدا

اين بندگان حقير تو چه مي كنند در اين دنيا !!!

از اين دنيا چه مي خواهند ، كه اين چنين ظلم مي كنند .

راستي ظلم را چه معنا مي كنند؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 9:23  توسط  الهه 

سلام

In the name of god

 

 خدا جون دوست دارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 1:50  توسط  الهه